عشق بی پایان
 


وقتی با تو آشنا شدم؛ درخت مهربانیت آنقدر بلند بود 

که هرچه بالا رفتم آخرش را ندیدم. 

معجون زیبایت آنقدر شیرین بود که هر چه نوشیدم نتوانستم 

تمامش کنم. 

و دریای عشقت آنقدر وسیع بود 

که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببینم 

و سرانجام در آن غرق شدم.... 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()
 


خواهم خریدارم شوی تا منم خریدارت شوم

        از جان ودل یارم شوی تامن عاشق زارت شوم

                          من نهان چون دیگران بازیچه بازیگران

                                      اول بدست آورم تو را دوم گرفتارت شوم

عاشقی درمان ندارد محبت از درمان مکن

        زندگی را پیش چشم چوشنم گریان مکن

                         شمع سوزان توام اینگونه خاموشم مکن

                                    در کنارت نیستم اما فراموشم مکن



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()

         روزی دوباره به سراغم خواهی آمد.ولی میدانم که شادابی ات را در پس جاده های

جوانی گم کرده ای .ولی بازهم پذیرایت خواهم بود.اگرچه فانوس قلبم سوسو

می زند و تکه های شکسته­ی قلبم که تو سالها پیش با بی رحمی آن را شکسته ای با یک

اشاره ازهم خواهد پاشید.ولی بازهم پذیرایت خواهم بود.پس از آمدنت در زلال

چشمانت خیره خواهم شد و به توخواهم گفت:که

                                          

              

                       سالهای زیادی را به انتظارت نشته ام.........

انتظار




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()

دلتنگی 

واژه ها مرا دلتنگ می کند، نگاه ها مرا دلتنگ می کند

کوچه ها، خونه ها ،تمام لحظه ها مرا دلتنگ می کند

و من با حرف به حرف نامت دلتنگی ام را در میان قصه ها جار می زنم

این روزها نه یک با ر بلکه هزار بار

دلتنگ تر از همیشه ام

و باخود هجی می کنم آخرین سکوتی ر اکه

نام مرا به ساده ترین شکل ممکن تکرار کرد این روزها من

برای دیدنت

د لتنگ می شوم...

و به همین سادگی برای تمام لحظه های با من نبودنت دلتنگی می کنم و

نگاه های خسته ام را از تو میدزدم مبادا رد پای دلتنگی هایم

بر زلالی نگاهت جابماند


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()
 

چرا؟ چرا؟ چرا؟...
من که نتونستم جواب بدم
شما چطور؟



1
.چرا تو شهروند چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

2.چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟
3.چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

4.چرا وقتی می رن شلوار بخرن مغازه های کفش فروشی رو هم 

5.نگاه می کنن؟

6.چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

7.چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

8.چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

9.چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

10.چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟

11.چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

12.چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟

13.چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و 

پرتغال نه؟

14.چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟

15.چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟

16.چرا سه تار سه تا تار نداره؟

17.چرا اکثر ماشینها تو ایران یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

18.چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

19.چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟

20.چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه 

21.ربطی داره ابرو با روحیه؟

22.چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه 

دراز می کنن؟

23.چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی 

نمی ذارن؟

24.چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

25.چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟

26.چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز 

فشار میارن؟

27.چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

28.چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

29.چرا پشت کامیونها شعر می نویسن?

30.چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

31.چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

32.چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟

33.چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟

34چرا زنها سالوادور و فارسی 1 رو از شوهراشون بیشتر 

میبینند؟

35.چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره 32 

بلافاصله پریدم شماره 35؟

36.چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره 32 تا 35 

رو دیدی؟

37. چرا به چشماتم شک داری ها ؟! چرا


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()
خستگی را تو به خاطرمسپار که افق نزدیک است

             

 وخدایی بیدارکه تورا می بیند...

       

                  وبه عشق تو همه حادثه ها می چیند

                                                       

                                                   که تو یادش باشی......

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()
 


زندگی دفتری از خاطرهاست...

 یک نفر در دل شب،

 یک نفر در دل خاک..

 یک نفر همدم خوشبختی هاست

 یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم    عمرمان می گذرد..

 ما همه همسفریم



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()
 

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند .

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند.

دستها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیئار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در ، می گوید با خود :

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()
 

دوباره ماهی سرخ

دوباره آبی آب

دوباره عیدی من

غزل های ترد ناب

دوباره دست های تو

سفره هفت سین من

وقت تحویل بهار

ساعت عاشق شدن

ما باید دوباره بچگی کنیم

سبزی بهار و زندگی کنیم

دوباره مادربزرگ

رخت نو ، سوزن زده

تخم رنگی هم

از قفس در اومده

ساز پر ناز تو کو؟

نت به نت از ما بگو

از ترانه چکه کن

در بهار شست و شو

قصه دوباره ها

سکه ای به نام ما

دوباره شهزاده ای

عاشق مرد گدا

دوباره لمس علف

عطر زاییدن گل

دوباره رنگین کمون

روی تنهایی پل

دوباره قایم موشک

سر چهارراه شلوغ

دوباره عید دیدنی

از غزل های "فروغ"

ما باید دوباره بچگی کنیم

سبزی بهار و زندگی کنیم



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()
 

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 

روزی كه كمترین سرود

                      بوسه است

و هر انسان

 برای هر انسان

برادری ست .

روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . 

روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم. 

روزی كه هر حرف ترانه ایست

تا كمترین سرود بوسه باشد .

  

روزی كه تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یكسان شود .

روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم...

 

و من آنروز را انتظار می كشم

حتی روزی

كه دیگر

نباشم .



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()
 

در گذرگاهی چنین باریک

در شبی این گونه دل افسرده و تاریک

کز هزاران غنچه لب بسته امید

جز گل یخ هیچ گل در برف و در سرما نمی روید

من چه گویم تا پذیرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت

من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قیام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذیر صبح

با گریز ابر خشم آهنگ

سینه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستو ها

عطر پنهان مانده اندیشه هایم را

باز در پرواز خواهم کرد.

گر بهار آید

گر بهار آرزو روزی بع بار آید

این زمین های سراسر لوت

لاغ خواهد شد

سینه این تپه های سنگ

از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد.

آه اکنون دست من خالی است

بر فراز سینه ام جز بته هایی از گل یخ نیست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهید

دور از لبخند گرم چشمه خورشید

من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید.

هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد

وندر ین تاریک شب تا صبح

عطر صحراگسترش را از مشام ما نمی گیرد.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()

همه با آینه گفتم ، آری

همه با آینه گفتم ، که خموشانه مرا می پایید ،

گفتم ای آینه با من تو بگو

چه کسی بال خیالم را چید ؟

چه کسی صندوق جادویی اندیشه من غارت کرد؟

چه کسی خرمن رویایی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آیینه نهادم پرسان :

چه کس آخر چه کسی کشت مرا

که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست

نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟!

آینه

اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب

بی صدا بر دلم انگشت نهاد.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک.

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تیپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()

سپیده ی من.امین آزاد

به چیدن گندمیهای تنت می آیم باآذرکهای بوسه.

شبی راباتوالوان خواهم کردتابیداری خیس دهکده.

ازلبخنده های شعرتوتاهجاهای چشم من پلی میبافم به رنگ نیلوفرهای آبی.

باسکوت توآبستن رضایت میشوم حتی اگرجواب نادانیهای عشقم خاموشی باشد.

ازتوسرودن سقف نداردهمچوچهاردیواری اتاق من.

تورادرقصه های مادربزرگ شنیده بودم.

دربیداری شکوفه های آلوچه خوابهایت رابارهامرورکرده ام

 وهمه راچشم بسته امتحان میدهم.

باغهای شفاف گیلاس بعدازبلوغ گردوها

دانه های توت راازچهره ی کوچه باغ برمیچینند

تاشیشه ی نازک آمدنت ترک برندارد.

به خودم قول داده ام که به یاسهای وحشی باغچه ات دست نزنم

تاهمیشه برای من بکربمانی.

رازخوابیدن باتورابه هیچ قاصدکی نخواهم گفت ازهراس بادهای سخن چین.

وقتی ازلمس زنانگیهای توفارغ میشوم

حس شعری کال رهایم نمیکند.

آخرتوهمچودریادرهیچ شعری جانمیشوی.

سپیده ی من بیاتاباآمدنت مرده شبهایم رازنده داری کنی.

مراهم درشعرهایت جاری کن

تاباهم پروازکنیم به ماورای خدا.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شدست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

باز کن پنجره ها را ایدوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند ،

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد !

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

                    و بهاران را باور کن !




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط Alisina touri | نظرات()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

درباره وبلاگ
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
» sms
» vpn
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو